کد خبر: 2049
تاریخ انتشار: دوشنبه, 11 ارديبهشت 1396 - 11:33
ایمیل
چاپ

داخلی

»

یادمان

در کانون زبان فارسی؛

دمیرچی از خاطرات چاپ در ایران گفت

منبع : آویدایران
اسمعیل دمیرچی
دمیرچی از خاطرات چاپ در ایران گفت

به گزارش خبرنگار آویدایران، علی دهباشی در ابتدای این نشست پس از خیر مقدم از سوی برگزارکنندگان به استاد اسمعیل دمیرچی و حاضران درباره استاد دمیرچی چنین گفت: امروز به لطف قبول دعوت استاد دمیرچی، گفتگویمان را اختصاص می دهیم به بخش مهمی از تولید فرهنگ؛ یعنی صنعت چاپ و لیتوگرافی و بقیه آنچه را که در طی جلسه خواهید شنید. امروز نام گرامی استاد دمیرچی تداعی کنندۀ بخشی از تاریخ فرهنگ و صنعت چاپ ایران است. ایشان متعلق به یک نسلی هستند که در یک دوره ای از تاریخ ایران، با همت بلند خودشان دست به آفرینش های مهمی در جهات و عرصات گوناگون فرهنگی و صنعتی ایران زدند. آقای عبدالرحیم جعفری در نشر کتاب، همایون صنعتی زاده، هر دو زنده یاد؛ و یادشان گرامی باد، در نشر مدرن ایران؛ استاد بهرام بهرامی در گرافیک و بعد نسل های بعد مرتضی ممیز (ها) و دیگران که همه آنها در مجموعه خودشان یک دوره تاریخی درخشان فرهنگ را برای ما ساختند که ما دوستداران فرهنگ با پسِ پشتِ آنچه که به عنوان کتاب، مجله، و همۀ اینها آشنا بودیم ولی پشت این ماجرا عناصر بسیار مهمی نقش داشتند که عوامل اصلی زایندگی فکر و اندیشه در ایران بودند.

من نمی خواهم با اشاره به شرح حال استاد دمیرچی، در واقع آنچه را تکرار کنم که در طول بحث پیش خواهد آمد. اشاره می کنم که انتشارات خانه کتاب، دو کتاب از ایشان منتشر کرده است: یک کتاب درباره مرحوم زنده یاد «مرتضی نوریانی» است که از بنیانگذاران صنعت چاپ نوین در ایران هستند که حالا استاد به تفصیل دربارهشان صحبت خواهند کرد. کتاب دوم «یادداشت های جاافتاده» که در واقع برای اولین بار در تاریخ ادبیات خاطره نویسی در ایران است چرا که خوب معمولا رجال سیاسی، فرهنگی، اجتماعی خاطرات خودشان را نوشتهاند. برای اولین بار یک شخصیتی مثل استاد دمیرچی یادداشتهایشان را منتشر کردهاند. در وهله اول تصور می کنید که این یادداشت ها حتما مربوط به صنعت چاپ هستند که البته هست اما بخش مهمی از فرهنگ ایران در آن وجود دارد. خاطراتی که ایشان با شخصیت های بزرگ ادبی دارند. بخشی که برای من به اشاره گفته بودند، خاطرات ایشان از استاد زنده یاد سید جلال الدین آشتیانی بود. فیلسوف بزرگی که شما می دانید شبی را برایشان در بخارا برگزار کردیم. و همه دوستان با نام گرامیشان آشنا هستند.

در زمانی که استاد دمیرچی چاپخانه دانشگاه فردوسی مشهد را راه می اندازند با ایشان (استاد زنده یاد سید جلالالدین آشتیانی) آشنا می شوند. این آشنایی به یک دوستی عمیق می انجامد و نامه هایی که از استاد آشتیانی در این کتاب هست، خودِ این کتاب را در یک جایگاه رفیعی قرار داده و نکات بسیاری که حالا من وقت را نمی گیرم و در طول جلسه بیشتر آشنا خواهیم شد. امیدواریم این جلسه مقدمۀ برگزاری شبی باشد که به افتخار استاد دمیرچی در همین سالن برگزار کنیم تا با جلوه های دیگری از کار بزرگی که ایشان در کارنامه زرین زندگی شان انجام دادند بیشتر آشنا شویم. من استدعا می کنم از جناب استاد دمیرچی تشریف بیاورند، جناب آقای محمود آموزگار، رئیس اتحادیه ناشران و کتابفروشان؛ جناب آقای غلامرضا امیرزاده ایرانی، از متخصصان لیتوگرافی؛ جناب آقای دکتر قاسم صافی، لطفا تشریف بیاورید.

علی دهباشی: سنت همیشگی ما این است که از شخصیت محترمی که دعوت می شوند به جلساتمان خواهش می کنیم که خودشان را با زبان و بیان خودشان معرفی کنند. در چه شرایط تاریخی و در چه محیط خانوادگی متولد شدند؛ سنوات عمرشان را و کارهایی که آغازگر دورانهای زندگی شان بوده را مطرح کنند و بعد استادان ارجمند بحث را با ایشان پی بگیرند. جناب آقای دمیرچی خواهش می کنم بفرمائید.

اسمعیل دمیرچی:  سال ۱۳۲۹ بود. در سنگلج داشتم می رفتم مدرسه، برای پای من یک اتفاقی افتاد. کلاس ششم بودم. این خاطره باعث شد که من از آن کار اولی که داشتم، روبروی فروشگاه فردوسی، یک بنگاه دیزلی بود که صاحبش این بنگاه دیزل، یک اسدالله خان ارمنی بود که او کارگاه دیزل داشت. موقعی که وزارت صنایع در خیابان ارک، بالای رادیو ایران بود؛ این اسدالله خان یک موتور تک سیلندر ساخته بود. تمام وسائل موتور تک سیلندر را در سال ۱۳۲۸ که من کوچک بودم و دیدم؛ در وزارت صنایع آن موقع در داخل دیوار کار گذاشته بودند. آن موقع افتخار یک ایرانی بود که یک موتور تک سیلندر را ساخته است و دو تا شیشه هم روی آن گذاشته بودند که به این موتور دسترسی نباشد و گرد و خاک نگیرد. خانواده من را برد گذاشت در کارگاه ایشان، و جوشکار شدم. جوشکاری چشمان من را به درد آورد، آن موقع به دارالفنون آمده بودم و اولین سال تحصیلم در آن مدرسه بود. و چون این اتفاق برایم افتاد از همان موقع به حوزه چاپ وارد شدم.

شب عید سال ۱۳۳۰ به چاپخانه خواندنی ها رفتم. کار چاپخانه گری را به طریق مبتدی گری از چاپخانه خواندنیها شروع کردم. حالا که ۶۰ – ۷۰ سال از این موضوع گذشته می بینم که خیلی راه خوبی را آمده ام. اصلا چقدر لذت بخش است. اگر من یکبار دیگر به دنیا بیایم، که حتما به دنیا خواهم آمد، چون جسمم خاک می شود ولی روحم هست. باز می آیم با همین روح و باز به چاپخانه می آیم. باز در همین خطی که آمده ام پیش می آیم تا به الان. اصلا یک لحظه پشیمان نیستم.

علی دهباشی: خیلی متشکر. جناب آقای آموزگار بفرمائید.

محمود آموزگار: بسیار باعث خوشبختی من است که الان اینجا در خدمت عزیزان هستیم و همینطور استاد دمیرچی. دیروز آقای دهباشی وظیفه ای بر دوش من گذاشتند که امروز اینجا در خدمتتان باشیم. من چند کتابی که آقای دمیرچی زحمت نوشتنش را کشیده بودند بررسی کردم. کتابی که برای زنده یاد نوریانی نوشته بودند و همینطور کتاب دیگری که نامشیادداشت های جاافتاده است. این دو کتاب را که دیشب ورق می زدم نشان می داد که طبیعی است که ما در خدمت یکی  از اساتید صنعت چاپ هستیم. ولی چیزی که خیلی خودش را در لا به لای این سطور به رخ می کشید، آن روح شورمندی بود که من حس می کردم در این صفحات موج می زند. امروز ایشان دو، سه خاطره برای من تعریف کردند. و من دیدم که انگار بی جهت نبود و عینا خودشان بودند و عینا همان لحظه و لابلای آن سطور برای من تعریف می کردند.

جناب آقای دمیرچی می خواهم بدانم که این کتابتان (اشاره به کتاب هویت های پایدار) که واقعا من را تحت تأثیر قرار داد، غیر از مضمون و محتوایی که داشت. که به طرز بسیار کم نظیری بی نقص چاپ شده است. این واقعا کتابی است که می تواند در بازارهای بین المللی ارائه شود. بویژه که ایشان کوشیده اند تا مقدمه اش را به زبان انگلیسی و زبان فرانسوی بیاورند. یک خواننده خارجی وقتی که این تصاویر را نگاه می کند متوجه بشود که انگیزه چه بوده است. سئوالی که دارم این است که شما انگیزه تان درباره چاپ کتاب هویت های پایدار چه بود؟ تا آنجا که من می دانم بدون استفاده از  هر نوع امکان دیگری فقط به اتکاء پولهایی که گاهی در جیب تان زیادی می کرد و آنها را به مصارف این چنینی می رساندید؛ این کتاب را چاپ کردید. می خواهم قدری توضیح بدهید.

اسمعیل دمیرچی: از جمله جاهایی که من کار کردم، که خیلی هم رضایت خاطر از آنجا دارم؛ یکی در مؤسسه نوریانی بود. من از مؤسسه نوریانی و آقای نوریانی حقوق گرفته ام. و این حقوق را بردم به خانه و صرف گوشت و مرغ و غیره کردم برای بچه هایم تا به دانشگاه رفتند. با همین حقوق آقای نوریانی. اگر بچه های من الان به جایی رسیده اند؛ به خاطر آن حقوق است. آن حقوق را من گرفتم و قدرشناس آن حقوق هستم. این به کنار.

آقای نوریانی فوت شد. بعد در مسجد جواد هفت تیر یک ختمی گرفتند و السلام. حقیقتش به منی که چهل سال آنجا کار کرده بودم، برخورد. تصمیم گرفتم که این کتاب (کتاب نوریانی) را چاپ کنم. چرا؟ چهل سال من آنجا بودم. از روزی که دکتر امینی در سال ۱۳۳۹ آمد. اولین مدرسه چاپ را آقای نوریانی دائر کرده بود که در آن زمان از مرز ژاپن تا مرز اسپانیا، مدرسه چاپ نداشتیم. آقای دکتر امینی آمد و مدرسه چاپی را که آقای نوریانی به خرج خودش در ایران دائر کرده بود، افتتاح کرد. من هم آن موقع استخدام شده بودم که به نام کمک مربی کار کنم. آن کتاب را که من چاپ کردم خیالم راحت شد. از آن زمان هر آنچه که در نوریانی دیده بودم، و آقای نوریانی را چه خورشیدی می دیدم که الان غروب کرده؛ مجبورم کرد که آن دینی را که به این مؤسسه داشتم توسط این کتاب ادا کنم. کتاب حدودا ۴۰۰ صفحه بود و اعلام کردند که این خیلی زیاد است و گفتم الا و بالله یک واوش را کم نمی کنم. ولی حروفش را ریز کنید تا این تاریخ بماند. آن کتاب که تمام شد. در این فکر این آقایان مدیران چاپخانه ای که بودم که به مؤسسه نوریانی می آمدند. فقط شما توجه داشته باشید به معاملات الان با آن موقع؛ طرف مربوطه که سرپرست یک چاپخانه است به موسسه نوریانی می آید. فقط جرئت کند بیاید به نوریانی و برود به اتاق آقای نوریانی و بگوید که : “آقا، بله. من کارگر چاپخانه زیبا هستم. سرپرست آنجا هستم و دلم می خواهد که چاپخانه باز کنم.” آقای نوریانی از او می پرسد که “چقدر پول داری؟” می گوید: “چیزی ندارم”. می گوید که “خب، همین قدری که به این اتاق آمدی، یعنی کافیست. چه می خواهی؟”.  ایشان از پله ها رفته بالا با حواله ماشین پائین می آمد. چرا؟ به خاطر اینکه جرئت کرده رفته به آقای نوریانی بگوید که آقا من مدتهاست سرپرست جایی هستم یا کارگر جایی هستم و حالا دلم می خواهد برای خودم چاپخانه باز کنم. ایشان از فردای آن روز چاپخانه دار بود. شش ماه که کار می کرد؛ آقای نوریانی زنگ می زد که مشکلی نداری؟ حالا سفته ها را بنویسیم؟ یک قسط حلواجزئی می داد و سفته ها را می برد می داد به بانک و پولش را می گرفت. خوب یک همچین آدمی مثل خورشید می درخشید. من در آن موقع مجبور شدم غیر از مسئله آقای نوریانی ادای دینی کنم به این عزیزانی که می آیند به موسسه نوریانی و با اعتبار آقای نوریانی، صاحب چاپخانه می شوند؛ و از آنها یک آلبومی درست کنم. این آلبوم را درست کردمکتاب هویت های پایدار.

 این پشت جلد کاور کتاب است. ۹ بار زیر چاپ رفته است. ریزترین طلاکوب روی این خورده است. این کتاب عشق من است. یعنی هر آنچه که دلم می خواست در این کتاب ریخته ام. عزیزانی بودند که برای لیتوگرافی، عکاسی، چاپ و صحافی آن، برای رضایت من بی نهایت روی این کتاب کار کردند. وسط کاور یک خطی می بینید که از سیاه به سفید رفته است که طلا کوب است. ما به این خط در چاپخانه می گوئیم «گرده». این خط کوبیده شده. یعنی طلا را کوبیده است. اما پشت جلد اصلا اثر ندارد. اصلا شاهکار صنعت یک طرف؛ این خط هم یک طرف. غیر از این رنگی که انتخاب کردم. به کمک طراحان، رنگ سفید و سیاه است. این سفید و سیاه غیرقابل تقلب است. ناخالصی اصلا ندارد. موقعی که شما به کهکشان هم نگاه می کنید این دو تا را نمی بینید. بقیه رنگها هست. رنگ های الهی است. آدم یا سیاه است یا سفید. وسط هم ندارد. این از جلدش. کاور را هر طور روی سطح بگذارید صاف و ثابت می ماند. البته این خود به خود کلاس درس است. مرا ببخشید. این کتاب اگر ۲۵ سال بماند، این گودی در اثر سرمای کولر و در اثر گرمای شوفاژ پر نمی شود. عکسهایی که در این کتاب است، چهار رنگ است. با چهار رنگ، به کمک ایشان، آقای امیرزاده، ما تک رنگ درآوردیم. یعنی خاکستری را به کمک ایشان درآوردیم. همۀ عکسها چهار رنگ است. زرد، قرمز، آبی و مشکی دارد. چرا؟ چون درآوردن این رنگ خیلی سخت است. حالا شما ببینید چه خبر است در لیتوگرافی، در عکاسی وغیره.پروسه را خودتان تجسم کنید. از اینکه بگذریم این عکسها را ببینید. همه یک اندازه است. ما می توانستیم همه اینها را یک دست کنیم. یک ترام در لیتوگرافی نه بزرگ شده و نه کوچک. یک یکِ، یک یک است. یعنی همانجور که دارید می بینید همانجور چاپ شده است. یک خط طلا هم در این بالا دارد که مشخصات فرد است، چه کسی بوده؟ چه موقع به چاپ آمده است؟ الان مدیر کجاست؟ و چه کار می کند؟ ضمنا هر کس سِنّش یک روز بزرگتر است، جلوتر آمده است. صفحه بندی بر مبنای سنّشان است. چرا؟ اینها همه فامیل من هستند. هرکس بزرگتر است جلوتر است. این کتابی که الان شما اینجا می بینید، این کتاب شماره دارد؛ یک صفحه دارد برای هدیه، یک صفحه عنوان دارد که ببینید چقدر قشنگ درآمده است. خیلی سخت است. من اگر بخواهم توضیح بدهم که در لیتوگرافی چه اتفاقی افتاده است، در چاپخانه چه اتفاقی افتاده است، طولانی می شود.

علی دهباشی: باید یک روز با شما بیاییم به چاپخانه.

اسمعیل دمیرچی: تنها کتابی است که شماره منحصر به فرد دارد. این کتابی که دست آقای آموزگار است، چهارصد و چهل و ششمین از ۲۲۰۰ کتاب منتشر شده است. یعنی همین یک دانه است در دنیا. ۲۲۰۰ تا بیشتر نیست که ۴۴۶ پیش آقای آموزگار است. از همه اینها که بگذریم و باز من هم خلاصه کنم، کاغذ ۱۴۰ گرمی گلاسه مات است.

{در این قسمت استاد دمیرچی کتاب را از عطف برای حضار چندین بار چرخاند تا صحافی بی نقص آن را نشان دهد}.

علی دهباشی: خیلی متشکر. البته باید یاد کنیم که این کتاب در دوره مدیریت یک مرد بزرگ فرهنگی به چاپ رسید.روحانی جلیل القدری به نام آقای دکتر رسول جعفریان. و در دورانی که ایشان ریاست کتابخانه مجلس را برعهده داشتند،خدمات مهمی در طول تاریخ کتابخانه انجام دادند/از جهت ارائه اسناد، از جهت انتشار کتابها، دورههای نشریات. و از جمله تشخیص اینکه به جناب آقای دمیرچی کارت سبز دادند که آنچه که دوست داری انجام بده. ایده ها هست ولی مدیرانی نیستند که قدر آقایانی مثل دمیرچی را بدانند و آقای جعفریان این شناسایی را نسبت به ایشان داشتند. انشالله که هر جا هستند سلامت باشند.

علی دهباشی: جناب آقای دمیرچی من خیلی دلم می خواهد که قبل از اینکه آقای امیرزاده صحبت کنند، خاطره تان با استاد آشتیانی را بفرمائید. چگونه آشنا شدید؟ روابط شما به عنوان یک آدم به اصطلاح فنی چاپ با یک مرد فرهنگی چه بود؟

اسمعیل دمیرچیبه دانشگاه فردوسی مشهد رفتم که چاپخانه را راه بیندازم. از جمله کارهایی که در چاپخانه می توانستم انجام بدهم، کار کردن با ماشین تمام اتوماتیک اینترتایپ بود. رئیس دانشگاه (اسمشان الان در ذهنم نیست) و پروفسور میردامادی من را مقید کردند که در آنجا بمانم. من رفته بودم ابتدا چاپخانه را راه بیندازم، به کارگرها یاد بدهم، و بعد بیایم تهران. چون دیگر اتفاق افتاد که بمانم. به دستور آنها ماندم و از جمله افرادی که به آنجا رفت و آمد می کردند، آقای دکتر رجائی، پدر این دکتر رجائی بود.

علی دهباشی: دکتر احمدعلی رجائی بخارائی، صاحب فرهنگ حافظ.

اسمعیل دمیرچی: بله. این افراد بودند. این آقایان یک منشی داشتند، یک آدمهایی بودند که منی که بچه تهران بودم و رفته بودم مشهد را عجیب تحویل می گرفتند. مثلا من کتاب آقای دکتر میردامادی که میکروب شناس بودند را می بردم به دانشگاه تا به ایشان نشان بدهم، می دیدم که ایشان سر کلاس است ولی چون پشت میز بود مرا در راهرو می توانست ببیند، تا مرا می دید می گفت بیا داخل و برو پیش بچه ها بنشین. می گفتم آقا آمدم نمونه ها را بدهم خدمتتان. می گفت برو و بنشین. می رفتم می نشستم و اصلا از عالَم کارگر چاپخانه بودن خارج می شدم. می دیدم که یک ران از سردخانه آورده اند و روی میز گذاشته اند و آقای دکتر در حال آنالیز آن است. من در آن سن و سال پیش خودم می گفتم عجب کارهایی است، منِ حروف چین آمده ام و اینجا نشسته ام برای کالبدشکافی و دارم اینها را نگاه می کنم. غرق اینها می شدم. غرق رفتار این آدمها هم می شدم. انقدر هم اینها آدمهای افتادهای بودند. از جمله این افراد آقای سید جلال الدین آشتیانی بود. اصلا دلم می خواست حروف ایشان را می چیدم، نمونه تمیز می گرفتم، آنهایی که چاپچی هستند متوجه می شوند، نمونه یعنی چه؟ الان شما از پرینتر یک نمونه می گیرید. اما ما نمونه را با دست، خیلی سخت می گرفتیم. چون ما با سرب حروف چینی می کردیم. نمونه را می گرفتم، لای پوشه می گذاشتم، خودم شماره صفحه می گذاشتم که آقا برای شماره گذاشتن معطل نشود. پشت سر هم می کردم، با خبر تطبیق می کردم، و به سراغ آقا می رفتم. برای بقیه هم همین کار را می کردم ولی خانه آقا که می رفتم یک اتاقی داشت، تقریبا اندازه اینجا، یک هوا کوچکتر، و صندلی ها، مبل و فرش همه قدیمی بود. ولی آقا یک ابهتی داشت. یک پیشخدمت داشت. خیلی چیزها را از ایشان سئوال کردم و به من جواب داده است ولی نمی توانم بگویم.

چیزی که الان یادم است مربوط می شود به روزی که رفتم خانه اش. پیشخدمت مرد پیری بود، به من در آشپزخانه یک چای  می داد. می گفت بگذار نمونه ها اینجا باشد. گفتم نه من خودم می خواهم نمونه ها و پوشه را به دست آقا بدهم. می گفت آقا خواب است. گفتم چه وقت بیدار می شود؟ می گفت: من نمی دانم و نمی توانم بروم و بیدارش کنم. می گفتم چه وقت خوابیده است. می گفت از مثلا ۴ بعدازظهر خواب است. من می گفتم گه الان صبح فردای آن روز است. گفت: آقا خواب است. گفتم پس من می روم و بعدازظهر می آیم. بعدازظهر بر می گشتم می گفت خواب است. فرداش می آمدم، باز می گفت: آقا خواب است. پس فرداش می آمدم. می گفت: آقا بیدار شده است. من در آن سن و سال اصلا نمی فهمیدم که مگر می شود یک نفر انقدر بخوابد، این روح کجا می رود؟ بعد از پیرمرد می پرسیدم. می گفت که بلند شد و یک چای خورد برای صبحانه. تازه بیدار شده است. بعدش هم یک مقدار مطالعه کرد و گفت حالا غذا بیاور بخورم. نمی فهمیدم آقا در این دو سه روز کجا رفته است؟ یک کمی که گذشت فهمیدم که ایشان می رود به خلسه و بعد بیدار می شود. برای چنین آدمی من حروف می چیدم. بقدری رُک گو بود که هیچ گونه «واو»ی یا «از»ی از سخنانش نمی افتاد. مثل آبشار حرفش را می زد. موقعی هم که می آمدم روی همین مبلهای قدیمی اتاقش آدمهایی نشسته بودند و من هم می نشستم کنار پای آقا. به من باز دوباره می گفت بیا بنشین پیش من. می نشستم و آقا فرانسوی حرف می زد. چند روز قبل وعده می گرفتند که بیاید پیش آقا. فلانی از انگلیس آمده، فلانی از مصر آمده، فلانی از روسیه آمده، میآمدند می نشستند پای صحبت های آقا. پیش خودم خدا را شاکر بودم که گذر عمر را از این دروازه ها رد شدم. یعنی فرصتهایی پیش آمده که کنار دست استاد آشتیانی نشسته ام. بقیه وقت قبلی گرفته اند و آمده اند. از آمریکا، مثلا وقت گرفته اند آمده اند تا از آقا سئوال بپرسند. من از فلسفه مخصوصا آن موقع سر در نمی آوردم. بعدها بزرگ شدم و دیدم که عجب! خدا را به این خاطر شاکرم که خط سیرم با این آدمها بود.

علی دهباشی: خیلی متشکر. همانطور که استاد اشاره کردند و می دانید استاد آشتیانی یکی از عارفان بزرگ قرن ما هستند. مجموعه ۴ جلدی ایشان از حکمای عرفانی ایران را آقای پروفسور هانری کُربن تدوین کرده است. وقتی گفتند به فرانسوی صحبت می کردند اشاره شان به دیدارهای ایشان با پروفسور هانری کُربن بود، پروفسور هانری کُربن استاد آشتیانی را به نوعی ملاصدرای ایران می دانستند. و در آن غیبت های چند روزه شان عوالم عرفانی داشتند. خلوت می کردند. که آن مستخدم با تعبیر خواب از آن یاد می کرده. ولی ایشان خلوت می کردند و شروع می کردند به نوشتن. و یک ضرب و یک دفعه می دیدید که حاصلش متنی بزرگی بود هیچکس نتوانست احوال استاد آشتیانی را جز دکتر داریوش شایگان وصف کند که ر مقاله ای که در بخارا چاپ شد آمده و بعد هم در جشن نامه استاد آشتیانی درج شد و در سایت بخارا نیز هست. حتما بروید و ملاحظه کنید. یک تصویر پاناروما از احوال درونی استاد آشتیانی به عنوان یک عارف بزرگ و انسان شریفی که تمام زندگیش را وقف فرهنگ و عرفان اسلامی کرد، ارائه می کند. استاد دمیرچی این افتخار را داشتند که چند صباحی که در مشهد بودند در خدمتشان باشند. اشاره کردند به چاپخانه دانشگاه فردوسی مشهد که باید بگویم این چاپخانه، یکی از بهترین چاپخانه های ایران بود. من این چاپخانه را ندیدم ولی کتابهایی که این چاپخانه چاپ کرده هنوز پس از گذشت ۵۰ سال، یعنی نیم قرن، شما کتاب را باز کنید، کتاب دو جلدی برگهایی در آغوش باد اثر زنده یاد دکتر غلامحسین یوسفی، یا تاریخ بیهقی، به تصحیح مرحوم دکتر فیاض، همانطور که استاد کتاب را نشان دادند، در نفاست، در حروف چینی، در چاپ، در صحافی، کتابهایی که انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد منتشر می کند و چاپخانه اش را استاد دمیرچی راه اندازی کردند؛ هنوز در قفسۀ کتابخانه ها جای ویژه ای از این جهات دارد و از جهات ادبی نیز همینطور است. چون دانشگاه فردوسی استادان بزرگی درون خودش دارد، که برمیگردد به سابقه تاریخی طولانی خراسان که مهد زبان فارسی و فرهنگ بوده است.

از استاد امیرزاده ایرانی دعوت می کنم که مطالبشان را لطف کنند و بفرمایند.

غلامرضا امیرزاده ایرانی: به نام خدا. از اینکه در حضور سروران گرامی، چند کلمه ای در مورد آقای دمیرچی می خواهم صحبت کنم، خیلی خوشحالم و عذرخواهی می کنم. با آقای دهباشی سالهای سال است که ما از طریق مجله بخارا آشنا هستیم و خیلی دلم می خواست یک روز در حضورشان باشم و امروز به برکت وجود آقای دمیرچی این اتفاق افتاد و خیلی خوشحالم. آقای دمیرچی از خواب عارف فرزانه، خدا رحمتشان کند، صحبت کردند که ایشان روزها می خوابید. من یاد خودمان افتادم. که سالها پیش عرفان و خیلی چیزهای دیگر، چنان در روح ما غلبه کرده بود که ما آمدیم اندک مدتی خوابیدیم. بیدار شدیم. همه می دانیم و می دانید که در طول سالها چه بر ما گذشت. آقای دمیرچی توضیحاتی که دادند، توضیحات فنی بود. اما این توضیحات و چرایی آنها، که چرا این رنگ؟ و چرا آن خط؟ و چرا آن مثلا آرم؟ انتخاب شده. اینها همه شان مفهوم فلسفی دارند. در موردشان مطالعه شده. همینطور درباره عنوان کتاب هویت های پایدار بررسی شده. و  امیدوارم بعد از این کار سختی که آقای دمیرچی درباره انتشار این کتاب کردند، و فکر می کنم بسیار کتاب ارزشمندی است، کار شایسته ای را که اساسا فکرشان از اول این بوده است را انجام بدهند. من یک نکته ای را از آقای دمیرچی در خاطرم هست. سالها پیش من شیطنتی می کردم و بدون اینکه ایشان بدانند آهسته ریکوردر را روشن می کردم، البته رعایت خیلی چیزها را می کردم که خدای ناکرده غباری بر رخ خسته ایشان ننشیند. آقای دمیرچی می گفت که نظرش این است که من این همه زحمت کشیدم، نوریانی عشقی در من بوجود آورد که واقعا نمی توانم پاسخش را بدهم. تنها اینکه آنجا حقوق گرفتم و اولادهایم را به دانشگاه فرستادم و آموزش دادم، نیست. آقای دمیرچی از آنجا خاطرات انسانی زیادی دارد که این مرد بدهی بسیاری از بدهکاران خودش را پرداخت می کرد. تا او هر وقت توانست بیاید و پول بدهد. این مرد افسانه ای بود..

نظریه ای آقای دمیرچی دارد که خوب است که اینجا عرض کنم. فکر می کردم که در جلسه امروز از حوزه چاپ، کسانی که در واقع ساختار فرهنگ را باید به لحاظ سخت افزاری بوجود بیاورند، اهالی زیادی باید اینجا باشند. جناب آقای شجاع زحمت کشیده بودند و این اطلاعیه را داده بودند، اما متاسفانه همین خوابیدن های ما در آن روز تبدیل شد به اینکه ما امروز در سخت افزاری صنعت چاپ، اهالی فرهنگی نداریم. ظاهرا فرهنگ، واژه ای قدیمی است. متأسفم. آقای دمیرچی یک نظریه ای دارند در مورد ساختار خانواده و جامعه، که سالها پیش صحبت آن را می کردند. که ما تمام آن شراکتهایمان و آن وحدت هایی که بین خودمان برای انجام کاری بوجود می آوریم، همیشه به شکست می خورد، این شکست به تبع یک روحیه یک صد سال پیش به جلوتر است که ما همیشه قبیله ای زندگی کردیم. قوم گراییم. همشهری باز هستیم. امیدوارم که روزی نسل جوان، که خودش خودش را ساخته باشد، نه تربیت شده ما باشد بتواند با این مسئله مبارزه کند تا مادامی که این وضعیت قطع نشود، وضعیت بحرانی ما همین جوری ادامه خواهد داشت و هیچکس شخص دیگری را قبول نخواهد کرد. ما در صنعت چاپ رقابت سالم نداریم. در صنعت نشر باز رقابت سالم نداریم. نباید اینها را بپوشانیم. باید ضعفهای خودمان را بگوئیم. و متاسفانه هیچ دیگری را نمی پذیرد. در صورتی که ما در پذیرفتن هم می توانیم مثبت تر حرکت کنیم و پیش تر برویم و در خیلی چیزها پیشگام باشیم. می گویم این همه ادبا و حکمایی که ما داشتیم کجا بودند؟ ابن سینا یا خیلی افراد دیگر؛ من حالا حضور ذهن ندارم چون واقعا آمادگی نداشتم. به هر حال اینها از ما بودند.

علی دهباشی: جناب امیرزاده اگر دست روی دردها بگذارید، قصۀ پرغصۀ پایان ناپذیری می شود. خواهش می کنم راجع به آشنایی تان با جناب دمیرچی بفرمائید.

امیرزاده ایرانی: بله. من اسم آقای دمیرچی را شنیده بودم. یک روزی ما می خواستیم عالی ترین دستگاه اسکن را برای اولین بار به ایران بیاوریم. کراس فیلد انگلیس را انتخاب کردیم. ولی متأسفانه نتوانستیم.. اما اولین بار زیارت آقای دمیرچی آن زمان اتفاق افتاد. مدتی گذشت و ما آن دستگاه را از آقای نوریانی نگرفتیم. بعد ما خودمان سرمایه گذاری کردیم. متأسفانه به شکست انجامید. چون شراکت در ایران این مشکل را دارد. کسی شخص دیگری را باور ندارد. اما بعد از مدتی یکی از دوستان تلفن کرد که همسر آقای دمیرچی فوت کرده و برای ختم برویم. آقای دمیرچی با آن زمانی که من دیده بودمشان فرق داشتند آن زمان جوانتر بودند و الان چهره شان تغییر کرده بود. گفتم من در خدمت شما هستم. حالا نمی دانستم که چه کاری انجام می دهند. پس از مدتی اولین کاری که ما با هم کردیم و من افتخار می کنم به آن کتاب «هویت های پایدار» بود. و تشویق و تشویق و تشویق آقای دمیرچی پشت آن بود. برای هر چیز آن کتاب من خیلی خوشحالم. دلم می خواهد این آخرین کار و کتاب موزه ایشان دربیاید. خیلی قشنگ است که نشان می دهد ما چگونه مردمی هستیم. ارزش شناخت فرهنگ ماندگار ایرانی را در آن کتاب می توانید پیدا کنید. آن کتاب پخته ترین و عالی ترین مطلب را دارد.

علی دهباشی: استاد ارجمند جناب آقای دکتر قاسم صافی که معرف حضورتان هستند. در دانشگاه تهران سالها تدریس کردند و از جمله علایق به مسئله چاپ و کتاب دارند. در این زمینه چندین کتاب منتشر کرده اند. حضورشان مغتنم است این است که استدعا می کنم چند جملهای بیان کنند.

قاسم صافی: من توفیق پیدا کردم در این جلسه شرکت کنم. از سر اتفاق هم اینجا دعوت کردند و آمدم. به هر صورت با بخشی از غزلی از حافظ، چند کلمه صحبت می کنم.

ساقی به نور باده برافروز جام ما            

مطرب بزن که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم         

ای بی خبر زلذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق 

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

میل دارم ابتدا به واسطه همین واژه عشق که حضرت حافظ بسیار زیبا در این غزل شرح داده، از جناب آقای دهباشی سپاسگزاری کنم. بواسطه زیبایی های جاودانی که ایشان می آفرینند. یکی از شخصیت های منحصر به فرد هستند. که به تنهایی بار بسیار سنگینی را به دوش حمل کرده و می کنند. باری فرهنگی و علمی و بسیار ارزشمند و بسیار سازنده، مفید و مؤثر و کارساز. اینها مرهون شخصیت فاضل، عالم، تفکر نو و بینش وسیع و دقیق و سعه صدر، وسعت نظر و روح سرشار از ذوق و انگیزه و علاقه  و وطن خواهی، دوستی، محبت و بسیاری خصوصیات دیگر است که دارند. نکوداشت بزرگان علم و ادب، عالمان بزرگی را تربیت خواهد کرد. و دیگران با احوال و آثار و فضیلت های زندگی آنها آشنا می شوند. و اشتیاق پیدا می کنند که این مسیر را طی کنند. به این وسیله من خرمی و خوشدلی خودم را از زندگی آقای دهباشی در راه توسعه دانش و فرهنگ و کمال و فضیلت اعلام می کنم و سپاسگزاری می کنم.

به همین مناسبت شخصیت دیگری که برای من بسیار گرامی است، استاد اسمعیل دمیرچی. عزیزی که می دانم در ابتدا در اتاق های تنگ و تاریک از جانش مایه می گذاشت. آن روزها کارگران صنعت چاپ چنین عمل می کردند. تا آثاری بیافرینند و از پرتو وجودشان، دیگران رشد کنند و دانش توسعه پیدا کند. آشنایی من هم با ایشان برمی گشت به اینکه درصدد بودم دائره المعارف چاپ منتشر کنم. گذرم افتاد به موسسه مرحوم نوریانی رحمه الله علیه. شخصیتی که بسیاری از انسانها را تربیت کرد. و در صنعت چاپ بسیار کارآفرینی نمود. از پله ها که به بالا می رفتم ناامیدانه مواجه شدم با فردی که از پله ها پایین می آمد. همینطور به او گفتم که من در جستجوی یک محقق هستم. که بتواند مرا در کاری که در پیش گرفته ام یاری کند و مدد رساند. گفت چیست؟ گفتم چنین است. انگار که به دروازه دانش ورود پیدا کرده ام و با فردی آشنا می شوم که هیچ نوع داعیه ای ندارد برای معرفی خودش. بلکه به طور کلی یک خادمی است در صنعت چاپ. و میل دارد از تجربیات و دانش مستمرش دیگران را بدون هیچ نوع انتظار بهره رساند. و این یکی از ویژگی های شخصیت های ممتاز است که بدون توقع میل داشته باشند، پیوسته زکات علم بدهند. و می داند که زکات دانش و اطلاع رسانی هم کمتر از زکات مال نیست. بسیار ارزشمند است. به مرور زمان با شخصیت چندبعدی ایشان آشنا شدم. متوجه شدم ایشان واقعا متخصص در مسائل حروف چینی، صنعت چاپ، صفحه آرایی و لی اوت و شناخت ماشین های چاپ هستند. آشنا با طرز کاربرد ماشینهای چاپ و لوازم به زیباترین وجه ممکن هستند و بعد اینکه بعدها آثاری هم می آفرینند. یعنی اینکه یک بعد دیگر از شخصیت ایشان ضمن تخصصی که در یک حرفه ای به نام صنعت چاپ، به تمام کسب کردند، در این زمینه هم آثاری می آفرینند تا منشأ خیر برای دیگران باشد. و دیگران از پرتو تجربیات و دانش او در متن آثاری بهره ببرند. بعد دیگر شخصیت باکمال، با فضل و بامعرفت ایشان بود. که من پیوسته در برخورد ایشان همیشه شادمان بودم. و از وجودشان بهره ها گرفتم. برای ایشان سلامت، سعادت و طول عمر آرزو می کنم. انشالله که خداوند متعال توفیق بدهد که آثاری که در دست تهیه دارند، هرچه زودتر به دست خواهندگانش برسد. من این کتاب هویت های پایدار ایشان را در مجله علوم کتابداری که سالها سردبیر آن بودم به وجه نیکو معرفی کردم و موشکافی دقیق روی این کتاب انجام دادم.

محمود آموزگار:  دیروز استاد نامهای به من دادند و میخواهم خودشان از چند و چون این نامه بگویند

اسمعیل دمیرچی: واقعیتش من روی کارم تعصب دارم. موقعی که من می بینم کلام الله مجید، که قانون اساسی ماست در بیروت چاپ شده، به من چاپچی بر می خورد. چرا ما نمی توانیم این را چاپ کنیم؟ آقای دهباشی به چه کسی باید مراجعه کنیم؟ چون اینجا در رابطه با نشر است و ایشان هم مدیریت اتحادیه را داشت، خدمتشان ارائه دادم. و گفتم که شما در اتحادیه هستید اقدام کنید. این چرا رفته بیروت چاپ شده؟

محمود آموزگار : بله. در صورتی که ما توانایی های بیشتر از این در چاپ داریم. مهر کوروش کبیر در موزه لوور است. بعدها گوتنبرگ چاپ و حروفش را درست کرد. قرن ششم ماشینها را ارامنه به اصفهان آوردند. بعدها میرزا صالح شیرازی رفت اسلحه سازی یاد بگیرد، دید نه بابا دست هر انگلیسی که در خیابان راه می رود، یک روزنامه است. گفت این روزنامه چیست؟ اسلحه سازی را کنار گذاشت و رفت ببیند روزنامه چگونه چاپ می شود؟ یکسری ماشین خرید و به ایران آورد.

علی دهباشی: البته جناب آموزگار که ریاست اتحادیه را دارند مدیر نشر آمه هم هستند و از همه اینها بالاتر یک حقوق دان برجسته در عرصه نشر هستند. نشر ایران حقوق دان ویژۀ خودش را هرگز نداشته، وکلای ما نمی دانستند فیلم و زینک یعنی چه؟ در یک دادگاهی که من رفته بودم می گفت فیلم و رینگ. حق هم داشت. جناب آموزگار با حضورشان که واقعا باید قدردان باشیم. ایشان نه احتیاج مادی دارند و نه احتیاج معنوی. کارهای بزرگ زندگی شان را در عرصه نشر بین الملل انجام داده اند. ولی خستگی ناپذیرند، گاهی این حجم کار برایشان خطرناک است. یک تنه در مقابل انواع ناملایمت ها که یک قصه پرغصه ای است که انشالله یک روزی اگر تصمیم بگیرند که درباره اش صحبت کنند شما خواهید دید که ما با چه مشکلات جدی فرهنگی در درون خودمان یعنی در سیستم نشر ایران، من کاری به دولت و اینها ندارم، مواجه هستیم. لطف کردند و آمدند. من می خواستم که آقای آموزگار روی رابطه ای که الان ما در نشر با چاپخانه داریم و اینکه چه می شود؟ از استاد دمیرچی درباره این دورۀ درخشانی که در گذشته بوده، در هر حال بوده است دیگر و نمی شود کتمانش کرد، بپرسند. بفرمائید آقای آموزگار.

محمود آموزگار: عرض شود که خوب الان اتفاقی که افتاده این است که استاد در کتابشان هم توضیح داده اند که چاپ پروسه ای را از چاپ سنگی طی کرده است. دوره حروف چینی، حروف سربی طی شده و الان دیگر ما با وضعیت جدیدی در حوزه نشر مواجه هستیم. یک موقعی بود که با توجه به اینکه ما به کنوانسیون بِرن هم نپیوسته بودیم، بویژه بعد از انقلاب، بوجود آمد. در آموزش حوزه پزشکی، موضوعی که مطرح است این است که مراجعه به متن اصلی با توجه به سرعت تغییر و تحولات ضرورت دارد. این تغییر در همه حوزه ها و علوم هست اما هنوز که هنوز است در دانشکده فنی ما و در رشته مهندسی ساختمان، جزوۀ بِتُن مرحوم مهندس احمد حامی را تدریس می کنند که برای ۵۰ سال پیش است. خیلی فرق نمی کند که این بِتُنی که در اثر آموزش گرفتن از این جزوه تولید می شود، خیلی فرقی نمی کند و احتمالا یک مقدار دوام کمتری داشته و هزینه بر تر باشد. بنابراین خیلی به جایی بر نمی خورد. ولی در پزشکی چون با جان آدمها سروکار دارد، اطلاع یافتن از دستاوردهای روز مهم است. چون تکنیکی که برای درمان یک بیماری الان اجرا می شود، ممکن است دو سال دیگر منسوخ شود. و تا بیایند و این متون را ترجمه کنند، زمان می برد، به دلیل فقر منابع فارسی، سرعت تغییر و تحولات و اهمیت آن، مراجعه به این منابع زیاد بود. یک طیفی از ناشران، بعد از انقلاب درست شدند و از طرفی جمعیت دانشجویان پزشکی ما افزایش پیدا کرد و یک چیزی حدود ۱۵۰-۱۶۰ عنوان کتاب است که رفرنس درسی این دانشجویان است. و یک عده ای در اینجا با پروانه نشر، شروع به کار افست کردند. الان شما این نمایشی که درباره چگونگی انتشار این کتاب دیدید، آن هنر چاپ و اینکه چگونه همۀ اجزای این کتاب انتخاب شدند، حتی کاغذش، حتی لیتوگرافی عکسها، و غیره. خوب این نشان می دهد که ما در خدمت انسانی هستیم که خلاقیت ویژگی اصلی کار ایشان است. یعنی اثری را خلق می کنند و این هنری است که کسی که در حوزه چاپ کار می کند باید داشته باشد و البته کسی هم که در حوزه نشر کار می کند قاعدتا باید داشته باشد، و باید استعداد را کشف کند، سرمایه گذاری کند، اثر را منتشر کند، امکان دیده شدن آن اثر را فراهم کند. و این خودش باز از یک ذات خلاقانه برمی خیزد. منتهی الان با یک موضوعی مواجه هستیم که این بخش اصلا به طور کلی در حال محو شدن است. مثل یک یخ جلوی آفتاب. کتاب را از یک طریقی از خارج می آورند. سابق اینطوری بود که مجوزی می گرفتند و با چاپ افست، این کتاب ها را پیش فروش می کردند. در تعداد بالا بود و قیمتی هم که تعیین می کردند، از عرف رایج بازار تبعیت نمی کرد. و قیمت را در قیاس با قیمت کتاب اورجینال تعیین می کردند. تخفیفی می دادند و پیش فروش می کردند. و افراد نیز چون می خواستند امتحان بدهند و کتاب را نیاز داشتند، می خریدند. کتاب قبل از اینکه منتشر شود پول چاپش، هزینه هایش و سودش را در می آورد و بعد کتاب ها تحویل می شد. نکته ای که الان مطرح است این است که آن زمان خوب رصد می شد و می رفتند وزارت ارشاد یک مجوزی می گرفتند. الان ماشینهای ریسو آمده است و یک دانه یک دانه کتاب را می زنند، در انگلیسی (Print on Demand) به آن می گویند. در خارج هم البته با حساب و کتاب هست. ولی اینجا این دستگاه را کنار دستش گذاشته و فرد می گوید کتاب را می خواهم و دو روز بعد به او تحویل می دهند. و این موضوع یک وضعیت ویژه ای را ایجاد کرده است. می خواستم بپرسم از شما که مهر ویژه ای را در صحبت هایتان نسبت به چاپ و حروف سربی حس می کنیم، الان در ذهنتان چطور این قضیه را می بینید. یعنی تکنولوژی دیجیتال برای شما چگونه است و الان چطور ما باید خودمان را با این قضیه تطبیق بدهیم؟

اسمعیل دمیرچی: خدمتتان یادآوری کردم که سال اول دبیرستان را من در دارالفنون گذراندم. امیرکبیر اولین کسی بود که معلمانی را از اقصی نقاط به دارالفنون دنیا می آورد. او دید که این معلمان جزوه دستشان بود و این جزوه را به ۲۰ شاگرد می گویند. ۲۰ شاگرد که می نویسند، می شود تکثیر. یعنی جزوه استاد فرانسوی که آقای امیرکبیر وارد ایران کرده، به ۲۰ نسخه تبدیل می شود. به او بر می خورد و تصمیم می گیرد چاپخانه بزند. داخل دارالفنون چاپ سنگی را راه می اندازد. وسایلش را می آورد و آنجا چاپخانه درست می کند. اگر الان به دارالفنون مراجعه کنید آن نسخه هایی که زمان امیرکبیر چاپ شده، الان در دارالفنون هست. این موضوع را اینجا داشته باشید.

من چون در دارالفنون بودم رفتم و درخواست کردم. اتاق ها را هم دارند درست می کنند. نامه کتبی دادم. التماس کردم. که دو تا از این اتاقها را به من بدهید تا من روش چاپ سنگی را که یک روش هنری است، در این دو اتاق، راه اندازی کنم. هیچ چیزی به من ندهید. فقط همین دو اتاق را در اختیارم بگذارید. من سنگ می آورم و چاپ می گیرم. ۱۰ نفر را هم به من بدهید تا کار چاپ سنگی را به ایشان یاد بدهم. فکر کنم در حدود ۱۹ یا ۲۰ ماه پیش این درخواست را کتبا دادم. باورشان نمی شد که من این کار را می کنم. گفتم من به شما التماس می کنم. اجازه بدهید که من این روش چاپ سنگی را یاد بدهم. من کتاب چاپ سنگی را درآوردم و الان در سایت کتابخانه ملی است. بعد از ۴ بار چاپ شدن، کتابخانه ملی آن را گرفته است و برده است در سایت تا دانشجویان از آن استفاده کنند. هنوز که هنوز است منتظرم که به من آن دو اتاق را بدهند. خودم ۱۷-۱۸ قطعه سنگ، به یک شکل بخصوصی از آلمان آوردم. و الان در مجلس است. هیچکس نمی داند که سنگ یعنی چه؟ چاپ سنگی یعنی چه؟ نمی دانند!

۱۸ قطعه! کمر درد گرفتم و دو هفته به بیمارستان رفتم. به خاطر اینکه این سنگها را که بر می داشتم؛ می لرزیدم. این سنگ را در یک زیرزمینی در شهر کارباخ دیدم. پدر فوت شده بود و اموالش به پسرش رسیده بود. کاغذ، و انبار و چاپخانه به او رسیده بود. پسر می گفت اینها چیست! خلاصه رفتیم و از طریق سایتی که پیدا کرده بودیم به آن زیرزمین رفتیم و ۱۸ قطعه سنگ آوردم که رویش حکاکی است. اگر خواستید به مجلس بروید و ببینید. امیرکبیر چنین کاری کرده و ما می خواهیم به نامش بماند. رفتم و قسطی دادم یک تابلو برای امیرکبیر درست کردند. دارالطبایع چیِ چیِ چی … امیرکبیر. که اسم آن چاپخانه باشد. تاریخ تأسیسش باشد. لاتینش را هم دادم درست کردند. عین همان تابلویی که قدیم داشته است. عکس از همه چیز می اندازند. غیر از این تابلو و دارالطبایع. به چه کسی بروم و بگویم؟! خدا پدر آقای دهباشی را بیامرزد که این میکروفون را گذاشت که اقلا به شما انتقال بدهم. اگر فردا صبح از خواب بیدار نشدم بدانید که چنین اتفاقی در دارالفنون افتاده است. آن هم فقط به خاطر دارالفنون بود. فقط به خاطر امیرکبیر بود.

علی دهباشی: درباره موزه چاپ بگوئید. یکی از کارهای بزرگی که در زمان ریاست استاد دکتر رسول جعفریان اتفاق افتاد. عرض کردم انقلابی به مفهوم واقعی در کتابخانه مجلس شورای اسلامی اتفاق افتاد که به همت بلند دکتر جعفریان بود. او توانست دوستانی مثل استاد دمیرچی را با خود همراه کند. یکی از کارهایش موزه چاپ بود و برای اولین بار استاد پایه اش را گذاشتند. بفرمائید توضیح بدهید.

اسمعیل دمیرچی: مقدمه ای می خواهم خدمت شما بگویم. کتاب چاپ سنگی را که آماده کردم. به جای اینکه ببرم وزارت ارشاد تا اجازه توزیع بگیرم. دلم می خواست که آقای افشار آن را ببیند.

هر کاری کردم ایشان وعده نداد. روزهای آخر بود.. یک رفیقی داشتم که او با آقای افشار رفیق بود، گفتم تو را به خدا تو از آقای افشار اجازه بگیر تا کتاب چاپ سنگی من را ببیند. من دلم می خواهد ایشان بگوید بله… و بعد من توزیع کنم. اگر ایشان تأئید نکند، من کتاب را به وزارت ارشاد نمی برم. اصلا توزیع نمی کنم. موفق شد و از آقای افشار وقت گرفت. وقت شما را نگیرم. دلم می خواهد راجع به افشار این نکته را بگویم. خدا این خانواده را نگه دارد. واقعا چه خدمتی کردند. شما ببینید همین جایی که الان نشستیم و بگیر تا کیلومترها، اموال خانواده افشار است. این رفیق ما از آقای افشار وقت گرفت. به رفیق ما گفته بود که دهم خرداد ساعت ۱۰ بگو که به من یک زنگ بزند. گفتم آقا من می خواهم پیش او بروم. گفت بگو بیاید پیش من. چون می دانستم آدم دقیقی است. چون برایش در چاپ بهمن حروف چینی کرده بودم. خدا آقای مطیر را بیامرزد. رفتم. در خیابان راه می رفتم. ساعت شد ۱۰ و ۲-۳ دقیقه روز دهم خرداد. زنگ زدم. ایشان آمد دمِ در. یک ذره در را باز کرد. گفت چیه؟ گفتم آقا کتاب را چاپ کردم و تمام هم کردم. ۲۰۰۰ تا. دلم می خواهد که شما اجازه بدهید من این را توزیع کنم. یک رؤیتی کنید تا من این را توزیع کنم. گفت تو چرا اینجا آمدی؟ اینجا مگر وزارت ارشاد است؟ گفتم آقا شما به من اجازه بده. شما بایست به من اجازه بدهی. کتاب را از من گرفت و همان پشت در یک بُر زد و فکر می کنم سه دقیقه طول کشید. من هم آنجا صاف ایستاده بودم. در را باز کرد و گفت بیا تو. رفتم تو. حتما دیدید دیگر. آنهایی که به خانه شان رفته اند، دیده اند. یک هال بزرگی پر از کتاب و قفسه دارد. تمام مبلها پر از کتاب. بعد گفت اینجا بنشین. چون من قند دارم بروم و دو فنجان قهوه بیاورم. رفت دو قهوه آورد و گفت تو قهوه ات را بخور تا من این را نگاه کنم. تکیه داد و شروع کرد به نگاه کردن. گفت تو برو و ده روز دیگر به من زنگ بزن. گفتم چشم استاد. من رفتم و در این ده روز خدا رحمتشان کند، کجاها من را سفارش کرد. موقع رفتن به من گفت که تو چرا نیامدی سراغ من؟ در این لحظات آخر آمدی. گفتم آقا من از بچگی در چاپخانه بهمن بودم. شما رفیق آقای مطیر بودید. من مبتدی و کوچک بودم در حروف چینی. بزرگان می آمدند. شعبه های حروف چینی یک وضع دیگری داشتند. من اگر بخواهم از آن فرهنگ و وضع آن موقع صحبت کنم، اصلا یک پروسۀ دیگری است. گفتم آقا به من اجازه نمی دادند که بیایم. ولی همه آنها می آمدند و با شما سر به سر می گذاشتند. گفت برو و ده روز دیگر حتما به من زنگ بزن. ده روز بعد زنگ زدم و گفت برو و کتابت را انتشار بده. در این ده روز به آقای نادر کاشانی زنگ زده بود. آقای کاشانی هم نه گذاشته بود و نه برداشته بود به آقای دکتر رسول جعفریان گفته بود. بخواهم تعریف کنم خیلی مفصل است. اینها به خانه ما آمدند و گفتند که تو نوشتی می توانی موزه درست کنی و هرچه من داشتم را برداشتند و آوردند به سالن قرائتخانه کتابخانه. توجه داشته باشید قرائتخانه ای که هر وقت ما رفتیم دو سه نفر بیشتر در آن نبودند. ایشان سالن قرائتخانه را خالی کرد و گفت اینجا را به موزه تبدیل کن. از این حرفها بگذرم و این را بگویم که از خیلی جاهای ایران، چون قدیمی بودم، به من ماشین چاپهای قدیمی را هدیه می دادند. می دانستند که من اینها را کجا می برم. پول نمی خواستند. بهشان می گفتم من جا ندارم اینها را ببرم بگذارید اینجا باشد، بعدا به موقع می آیم و اینها را می برم. التماس می کردم. ماشینی را که مجانی می دادند که بیاورم. یکی از آقایانی که ماشینش را به من هدیه داد و به او گفتم تا مقطعی که موزه درست بشود، نگهش دار. آقای خسرو تقی پور بود که الان در بلژیک است. ماشین را به ایشان ۶ میلیون تومان، قیمت داده بودند. ماشین  یک برشی بود که ۱۲۰ سال پیش در بوستون آمریکا، ساخته شده و اهرمی است. یعنی کاغذ را که می گذارند، قابل توجه جوانها، اهرم را که به پائین می کشند، تیغ می آید و کاغذ را می بُرد. این ماشین را در آن مقطع، شخصی ۵ میلیون و نیم پول آورده بود، چک تضمینی بانک ملی، که بخرد. اما او گفت که من به دمیرچی قول دادم که این را بدهم به موزه. الان در موزه است. بی نهایت با ارزش است. آقای دکتر موقعی که من را دید، آدم خاصی بود. همانطور که آقای دهباشی فرمودند، من هیپنوتیزم دکتر رسول جعفریان شدم.

اسمعیل دمیرچی: بله. تا دلتان بخواهد پول در اختیار من گذاشت. قرائتخانه کتابخانه را خالی کرد. و گفت شروع کن. اصلا من نفهمیدم. خدا می داند که چقدر من جنس به آنجا بردم. هم از اموال مردم و هم از آنچه که خودم خریده بود. همه کتابهایی که درباره صنعت چاپ داشتم را به آنجا منتقل کردم. تعدادی از کتاب هویتهای پایدار را گرفت و گفت برای هر کتابخانه یک نسخه از این را بایستی بفرستم. تا آمدم به خودم بجنبم آن کتاب «گفتگو با قبیله چاپ» را در ساختمان قدیم مجلس شورای اسلامی رونمایی کرد. تا آمدم به خودم بجنبم مثل همه کارهایی که در این مملکت انجام می گیرد، که یک مرتبه می بینی که مثلا دارالفنون دارد دکترها و مهندسان را از خارج استخدام می کند که هر چه زودتر اهالی درس در دارالفنون یاد بگیرند، گردنش را در فین می زنند. برای ما هم همین جور شد. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که آقای دکتر رفت. همین که رفت، یعنی دو هفته بیشتر طول نکشید، یک آقایی آمد که شما ۳۶۰ درجه را دوبار بچرخانید، ۷۲۰ درجه مخالف با آقای دکتر رسول جعفریان بود. گفت اینها چیست؟ این آهن پاره ها چیست؟ بریزید دور. من ماندم! منی که یک عمری پای اینها عشق ورزیدم، مهلت نداد، تا من اینها را بسته بندی کنم. نامه نوشتم دادم به دستش. دلم راحت شد. ولش کردم و آمدم. حالا همۀ آنها را آورده اند در کتابخانه ملی قدیم. که آقایانی که الان هستند بخصوص آقای صالحی، که الان در وزارت ارشاد هستند، قبلا در کتابخانه ملی بودند. و به من وعده دادند که ما در آنجا، کتابخانه قوام السلطنه را به تو می دهیم. تا موزه را کامل کنی. نظر به اینکه من میلیونها تومان وسایل برای روزنامه همشهری در این رابطه خریدم، آقای دکتر ذاکری بی نهایت دست و بال من را باز گذاشت. و همه این اجناس را برده اند در زیرزمین روزنامه همشهری.

قاسم صافی: البته جناب آقای دکتر رسول جعفریان یک لطفی هم کردند، کتابشناسی صنعت چاپ و نشر و آئین نگارش و ویرایش را که بنده تدوین کرده بودم، به پیشنهاد استاد دمیرچی، به چاپ رساندند. من می خواستم از جناب آقای دمیرچی بپرسم که اگر ایشان در موقعیتی اکنون قرار بگیرند، چه پیشنهادی برای توسعه صنعت چاپ و برای آموزش کارگران صنعت چاپ و یا کسانی که میل دارند در این زمینه تعلیم و تخصص ببینند دارند؟ اگر پیشنهادها و توصیه هایی در این زمینه دارند سپاسگزارم که بفرمایند.

اسمعیل دمیرچی: یک کتابی به نام آرمانهای خاکسترشده چاپ کردم. این کتاب در رابطه با مکانیسین های صنعت چاپ  است. در یک مقطعی از تاریخ، آقای نوریانی زنده بود و در فرانسه بود. با ایشان مشورت کردم که من در نظر دارم که یک شرکتی ثبت کنم که در این شرکت، کار ما این باشد که کلیه مکانیک های کلیه نمایندگی ها را در این شرکت عضو کنیم، تا حقوق بگیر بشوند، شما وارد کنندگان محترم، شما فقط ماشین تان را بفروشید. اگر قرار است ماشین شما را تحویل بدهند این شرکت، ماشین شما را به چاپخانه مربوطه تحویل می دهد. اگر مدیر چاپخانه ای، با ماشینش مشکلی دارد، ما ماشین آماده به کار در همان مدل داریم. این را می آوریم و سریع می گذاریم در چاپخانه تا کارش لنگ نشود. ماشین معیوب را می بریم و شروع می کنیم به درست کردن. تو کارت را ادامه بده. شما متوجه می شوید این پروسه چقدر عظیم است؟ کمتر کشوری چنین کاری کرده است. شرکت را ثبت کردیم. عملیات اجرا شد. اما شروع کردند به کارشکنی. نمی دانم چه جوری است؟ آقا از این راحت تر؟ شما هم لیتوگرافی دارید، ماشینتان مشکل دارد. ما ماشین مان را  می گذاریم و ماشین تان را می بریم درست می کنیم. حالا آن ماشین را می خواهی برداری یا این ماشین را؟ اما کارشکنی شد. این کتاب چاپ شده و علت صعود و سقوط این کار را نوشته ام.

علی دهباشی: آقای دمیرچی ما یک نوستالژی داریم. همه ما داریم. بچه که بودیم و کتابهای درسی را که می گرفتیم به خصوص این تاریخ و جغرافیاهای بزرگ را؛ این بوی چاپ ما را مسحور می کرد. مدهوش می شدیم. بعد کتابهای دیگر را که می گرفتیم و اولین بار که به فضای چاپخانه هم که وارد شدم؛ این بلا را سر من آورد که تا الان ادامه دارد. نمی دانم سی و چند سال پیش بود که رفتم چاپخانه. به هر حال یک جاذبه ای چاپخانه دارد که تا به حال کسی از قدرت کانونی جاذبۀ چاپخانه رها نشده است. هرکس که آمده در این حلقه کانونی محیط چاپخانه، یک جوری گرفتار شده یا یک جوری لذتبخش، اسیر شده است. یک جوری پابند شده. یا هر تعبیری که شما باز بهتر می توانید بگوئید چون از همۀ ماها بیشتر در این دورۀ تاریخی عمرتان در چاپخانه بوده اید و کار کردید. و بوی چاپخانه را بهتر حس می کنید. می خواهم از این حس بگوئید.

اسمعیل دمیرچی: این مطلبی را که می خواهم بگویم البته مفصل است. در کتابخانه ملی اینها را گفته ام. همه ما جلوه های  خداییم. خداوند عالم بعد از اینکه خلق می کند، به غیر از خلق کردن، چاپچی است. یعنی تنها شغلی که در دنیا بعد از خلق کردن – به نظر من، من را حذف می کنم می گویم به نظر- این طور می رسد که چاپچی است. حالا چطور می شود که خدا چاپچی است؟ از دل مادر، از داخل نطفه، قبل از اینکه چشم، دماغ و دهان بدهد، کف پا و کف دست را می دهد. چرا؟ با آن، چیزی را که می خواهد بوجود بیاورد در مقدس ترین مکان عالم، که همان بطن مادر است، همانجا اول کد ملی اش را می دهد. چون با آن کار دارد. از اولین لحظه با آن کار دارد. چون خلق شد. شما دیگر خودتان می دانید دیگر. این خط ها (اشاره به کف دست) و کف پا، کد ملی خداست. اینکه با این دست چه می کنیم و با پا کجا می رویم و با چه نیتی؟ با اینها کار دارد. ثبت است در عالم اعمال ما. انقدر با اینها در مقام ها و پستهای مختلف کار دارد تا در قبر بگذارنش.

علی دهباشی: از چاپخانه بگوئید. از بوی جوهر بگوئید.

اسمعیل دمیرچی: نمی توانید با این کد ملی تان تقلب کنید. من از طرف سازمان برنامه مأمور بودم در زندان قصر. آن موقع مجموعه ای از کارگاههای مختلف داشت، از جمله کارگاه فرش بافی، جوراب بافی، کفاشی، ماشین نویسی و غیره. خیلی از زندانی ها را می آوردند، موقعی که محکوم می شد، می دیدند کارشان چیست؟ همانجا می گماردند، کار می کردند و ده درصد مبلغ حقوقش را به خودش می دادند، نود درصد را می دادند به خانواده اش. من مأمور از سازمان برنامه بودم در زندان به آنها درس بدهم. یک جوان رشتی بود و در پاکستان دزدی کرده بود، حالا تحویل ایران داده بودند، در زندان سوهان را برداشته و انگشتها و خط انگشتهایش را روی آن می کشد. این خط دقیقا دوباره همان در می آید. حکمت الهی را ببینید. کجای کاری؟ خداوند عالم چاپچی است. خدا رحمت کند آقای افشار را به هرصورت الان در بارگاهشان هستیم. نمی توانم این کار را قطع کنم. یکبار دیگر به دنیا بیایم که می دانم می آیم، چون استخوانهایم خاک می شود، ولی روحم می ماند. حالا به چه شکلی به این دنیا می آیم نمی دانم اما دوست دارم همین خط سیر چاپخانه را انتخاب کنم. من ثروتمندترین شخص روی زمین هستم. من رویم نمی شود بگویم چه کسانی به من بدهکارند. شما نمی دانید امام رضا چقدر به من بدهکار است؟ خودم می دانم با خودش. روزنامه قدس را من راه انداختم برایش. چاپخانه آستان قدس را هم من راه انداختم. همه اینها حکم هایش در کتابم هست. (اشاره به کتاب یادداشت های جاافتاده).

اما درباره بوی چاپ. مگر بهتر از بوی چاپ هم هست؟ ما کارگرهای حروف چینی موقعی که وارد چاپخانه می شدیم، یادش به خیر. تازه شارژ می شدند. من آدمی را می شناسم. اسم نمی آورم. ۱۵ روز به او مرخصی دادند، ۱۰ روزه برگشت. گفت آقا من این بوی سرب را دوست دارم. من کنار دریاچه ارومیه بودم در کنار خانواده. روانی شدم. خوابم نمی برد. باز آمدم. چاپخانه این است. گفت ۵ روز مرخصی را نمی خواهم. بوی سرب مرا بازهم به اینجا کشیده است.

در مورد پرینتر. هنوز که هنوز است کاربری های موبایل درنیامده است. من یک پسر دارم که دو بار دعوت شده است به ژاپن. موقعی که بار دوم برگشت پرسیدم بابا تو چه دیدی؟ گفت در دست و بال همه موبایل هست در هر جا. این را اینجا داشته باشید. یعنی اینکه وقت طلاست. اصلا طلا کم آورده است. پسرم گفت در دفتر مدیر کارخانه بودم. داشت با من صحبت می کرد. موبایلش زنگ خورد و گفت الان برایتان می نویسم. به من گفت چایت را بخور. یک کلاسور آورد و نامه ای را بیرون آورد و اسکن کرد و نامه روی صفحه موبایلش آمد. درش را باز کرد و شد ماشین تحریر. نامه را اصلاح کرد و فکس کرد.

علی دهباشی: ایمیل کرد استاد. یک مرحله جلوتر است.

اسمعیل دمیرچی: خوب دیگر از چاپ چه می خواستید بدانید؟

علی دهباشی: ما چاپخانه ای را دوست داشتیم که ۵۰ پله پائین برود.

اسمعیل دمیرچی: من اینها را در کتابها نوشتم. یک فیلمنامه دارم که ۴ سال و نیم طول کشید که بتوانیم از ارشاد اجازه بگیریم. این فیلمنامه مقطع تاریخی ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۵ مملکت است.

علی دهباشی: ما نمی دانستیم شما فیلمنامه نویس هم هستید.

اسمعیل دمیرچی: بله خیلی روی آن زحمت کشیدم.

علی دهباشی: داستانش چیست؟

اسمعیل دمیرچی: من فکر می کردم اول فیلم می شود ولی با مشاوره هایی که گرفتم. مشخص شد که این فیلم شدنی نیست. این بایستی سریال ۱۷-۱۸ قسمتی بشود. چون بی نهایت در آن سوژه است. این مقطع تاریخی خیلی جالب است و آقای امیرزاده آن را ادیت کرده اند. این را ثبت کردیم. منتهی ۱۴-۱۵ میلیارد پول می خواهد. گذاشتیمش کنار و در زیر چاپ است. من درخواست کردم از آقای هاشمی، زمانی که رئیس صدا و سیما بودند، که چاپخانه قدیمی در شهرک سینمایی غزالی ایجاد کنیم و این فیلم را بازی کنیم. امروز و فردا شد که انالله و اناالیه راجعون … ولی فیلنامه هنوز هست.

قاسم صافی: آقای دهباشی اگر اجازه بفرمائید از این حالت فنی و ذوقی قدری خارج بشویم و با توجه به اینکه آقای دمیرچی به پسرشان اشاره کردند، بپرسیم که در پس این همه زحمات و تلاش هایی که کردند، اعضای خانواده چه نقشی برای ایشان داشتند. فکر می کنم که صحبتهای عاشقانه ایشان شنیدنی است. برای من یکبار گفته اند.

اسمعیل دمیرچی: به دستور خانم فروغ مصباح زاده، همسر آقای دکتر مصباح زاده، نظر به اینکه زن روز را سرپرستی می کردم، که گفتند دوست دارند مجله چون برای زن روز است، کل چاپخانه ای که مجله را چاپ می کند بایستی که خانم باشند. البته چیزی حدود ۶۰-۷۰ سال پیش، من چاپخانه کاشفی را زمانی که در خیابان استانبول، در پاساژ ماهی فروش ها، وجود داشت یادم می آید. دختر آقای کاشفی با ماشین چاپ ملخی کار می کرد. الان الحمدالله خانم ها در حوزه های لیتوگرافی، صحافی و چاپ و حتی مدیریت حضور دارند و جواز هم به نام خانم ها صادر شده است. من اولین نفری بودم که آن چاپخانه زن روز را راه اندازی کردم.

در یک مقطعی برادرم ازدواج کرد و من عاشق شدم. برادر با یک خانواده ای وصلت کرد که من از آن خانواده عاشق یک نفر شدم. این شخص در آن مقطع، سرپرست زایشگاه بیمارستان بازرگانان بود. بیمارستان بازرگانان در منطقه ای قرار گرفته است که فقط بازاری ها و ثروتمندان در آنجا بچه هایشان را به دنیا می آوردند.

علی دهباشی: محلش کجا بود استاد؟

اسمعیل دمیرچی: خیابان ری.

علی دهباشی: هنوز هست؟ به همین اسم؟

اسمعیل دمیرچی: بله. وقت کم است خلاصه می کنم. همه اینها در فیلمنامه آمده. خواستگار زیاد داشت. آخر من مجبور شدم بدزدمش.

علی دهباشی: چه جوری؟

اسمعیل دمیرچی: در این مقطعی که دزدیدم لازم است یک حاشیه کوچک بروم. برادر من با خاله ایشان ازدواج کرده بود. آن خودش داستان دیگری دارد. برحسب تصادف، شبی که من خانه برادرم مهمان بودم، اتفاقی افتاد و عده ای از سازمان امنیت، در تعقیب برادرم بودند. من هم آنجا بودند و فهمیدند کارگر چاپخانه هستم. مرا هم با خودشان بردند. شما نمی دانید چه جلوه ای داشت کارگر چاپخانه. ما را بردند. یک پروسه زیادی دارد و سر از قزل قلعه درآوردیم. قزل قلعه بی نهایت قلعه زیبایی بود. اسلحه خانه نادرشاهی بود. بالای امیر آباد. من و برادرم آنجا ماندیم. ۷ ماه گذشت. اجازه دادند که ما ملاقاتی داشته باشیم. مادرم آمد. پشت سرش خانمِ برادرم آمد. مادرزن آینده من هم آمده بود. ببینید من داخل زندانم، جناب سرهنگ «جناب»، که رئیس زندان بود – خدا رحمتش کند اگر رفته – بی نهایت زندان بان خوبی بود. چون من ملاقاتی نداشتم و برادرم ملاقاتی داشت. او آمد و گفت دمیرچی فامیل تو هم آمده اند تو هم برو. گفتم فامیل برادر من امده اند نه فامیل من. گفت نه بیا و برو. من رفتم دیدم مادرزن آینده ام هم آمده است. بدون سلام و علیک کنار کشیدمش و گفتم اگر فهیمه ازدواج کند، خودش، شوهرش و بچه اش محترم است برای من، ولی من بیایم بیرون تو را زنده نمی گذارم. من اینجوری نیستم نمی دانم چطور جرئت کردم!

اسمعیل دمیرچی: همان حرف کار خودش را کرد. زمان گذشت و ما در دادگاه ارتش هستیم. دادستان به من گفت که تو برو. تو مرخصی. گفت یا برو لباسهایت را از زندان بردار یا اینکه برو. گفتم که برادرم برمی دارد و من نمی روم. از همانجا و همان روز، اول رفتم سراغ مادرم. بعد رفتم سراغ آقای نوریانی. چرا؟ به خاطر اینکه من کمک مربی بودم. وسط کار مربی گری ما را توقیف کرده بودند و برای آنها مجهول بود. هرچند که خانواده آقای نوریانی فهمیده بود که من کجا هستم؟ ولی رفتم سراغ آقای نوریانی عذرخواهی کنم. از این اتفاقی که برای من به عنوان کارمند ایشان افتاده. خدا رحمتش کند، چه آدمهایی بودند اینها، واقعا جواهر بودند. چقدر عمیق اندیش بودند. چقدر ایرانیت داشتند. بعد از اینکه سلام کردم به من گفت که کجا رفتی تا حالا؟ چه وقت آمدی بیرون؟ گفت از صبح کجا رفتی؟ گفتم فقط رفتم سراغ مادرم. گفت دیگر کجا رفتی؟ گفتم که هیچ جا. گفت برو پائین بنشین تا به تو بگویم. بعد من را صدا کرد و یک نامه دربسته به من داد و گفت ببرش چهارراه گلوبندک. بغل مسجد اردبیلی ها. برو نامه را بده و جوابش را بگیر و بیا. من رفتم از بغل مسجد که رد شدم یک در باز شد. گفتش آقای دمیرچی؟ گفتم بله. گفت بفرمائید. نگو سازمان امنیت است. من هم نمی دانم. رفتم زیرزمین. یک اتاق چهار در چهار بود. یک میز و یک صندلی و یک سری یادداشت و یک خودکار بود. یک نفر از بالا آمد پائین. گفت تا حالا کجا بودی؟ گفتم تا دیشب زندان بودم. گفت دیگه کجا رفتی؟ گفتم هیچ جا. گفت برای چی زندان افتادی؟ گفت هیچی نگو و بنویس. شروع کردیم ۷-۸-۱۰ صفحه نوشتیم. بیخود نیست که ما اینجوری نویسنده شدیم. خودشان خواستند.

اسمعیل دمیرچی: داستانش مفصل است. گفتند همه ورقه ها را امضا کن. بعد گفت برو. گفتم کجا بروم؟ گفت چه کسی  تو را اینجا فرستاده؟ حالا نگو این هم خودش نمی داند. مأمور بود دیگر. بعد گفت برو سراغ همانی که تو را اینجا فرستاده. آمدم پیش آقای نوریانی. ایشان گفتند فردا نه پس فردا می روی چاپخانه دانشگاه فردوسی مشهد را راه می اندازی. گفتم آقا این نامه را به چه کسی بدهم؟ خدا رحمت کند دکتر اسماعیل بیگی را. گفت می بری و می دهی به دکتر اسماعیل بیگی، رئیس دانشگاه. آقای دکتر مرا دید و گفت چمدانت را اینجا بگذار. نامه داد و رفتم دوباره سازمان امنیت و دوباره همان برنامه اجرا شد. برگشتم و چاپخانه را تحویل ما دادند. چاپخانه را سریع راه انداختم. خوب من عاشق بودم. کارگر استخدام کردند. صحاف استخدام کردم. حروف چین دستی استخدام کردم. دو نفر را برای خودم استخدام کردم. اما حواسم تهران است. نکند گنجشک از قفس بپرد؟ به آقای دکتر گفتم کم و کسری داریم و بایستی به تهران بروم. رفتم خیابان خسروی و یک گردنبند الله خریدم. آن موقع مثل الان گران نبود. رفتم به مادر زنم گفتم من از مشهد آمده ام و یک مقدار سوغاتی آورده ام. من می روم و فردا می آیم. فردا هم روز چهارشنبه بود. یک رفیقی در بانک ایران و خاورمیانه داشتم. رئیس قسمت ارزی بود. با برادرش که همکلاس بودم خیلی به من محبت داشت. به ایشان گفتم آقای میرزایی من یک نقشه ای دارم و می خواهم اجرا کنم. تو به دادم می رسی؟ گفت نقشه ات چیست؟ گفتم عاشق دختری شدم. الان هم شش سال است چشمم دنبال اش است. می خواهم او را بذردم. گفت چرا بدزدی؟ گفتم آخر من از همه خواستگارهایش بی پول ترم و از نظر هیکل هم از همه کوچکترم. راهی غیر از این به عقلم نمی رسد. گفت چرا به من می گویی؟ گفتم نظر به سابقه ای که از من دارید، شهود عقدم باشید. ایشان مرد متدین، کراواتی، شیک، باادب، و باسواد بود. گفت باشه. گفتم من روز جمعه می آیم دنبال شما. رفتم پیش خانواده ای که برای دخترش من یک فداکاری خاصی کرده بودم. این خانواده در کرج زندگی می کردند و نانوایی داشتند. حاج آقا پدر خانواده یک مردی بود چهل کیلو بود. همش جوهر بود. ریش سفید بود. قافله می برد به کربلا. بی نهایت باعرضه بود. گفتم من نقشه ای دارم و می خواهم به من کمک کنی. گفت نقشه چیست؟ من که به تو قول دادم. به خاطر کاری که در حق دختر من کردی برای تو حتما یک کار اساسی انجام می دهم. الان آماده ام. گفتم که من جمعه دختری را که دوست دارم، می خواهم بدزدم و بیاورم اینجا. گفت برای چی اینجا بیاوری؟ گفتم برای اینکه تو عقدش کنی. گفت برو. دست داد و مرا ماچ کرد. گفت کاری کن قبل از اذان ظهر دختر اینجا باشد. گفتم حاج آقا شناسنامه چی کار کنم؟ گفت که ولش کن. گفتم هیچکس را باهاش نیاورم. گفت فقط خودش. گفتم اگر یک وقت مادرش آمد چی؟ گفت مادرش را هم بیاور. حالا من آمدم تهران و رفتم چهارراه ۲۴ اسفند، انقلاب فعلی، از اینجا سواری های کرج می رفتند. آمدم در قهوه خانه ای که راننده ها می نشینند. یکی از انی ماشین ها را نگاه کردم. بنز دماغ دار آبی رنگ بود. دیدم این ماشین از همه تمیز تر است ولی گِل هم زیاد است. رفتم داخل قهوه خانه و دورر میز راننده ها. شماره ماشین را گفتم. گفتم من اینجا دارم چای می خورم. تو صبحانه ات را خوردی من با تو کار دارم. گفت باشه. من هم نشستم. بعد از صبحانه آمد و رفتیم بیرون. گفتم یک روز می خواهم در اختیار من باشی. گفت باشه در اختیارت هستم. گفتم من می خواهم عروس ببری. ضمنا عروسی ببری که می خواهم بدزدمش. خوب تفیهمش کردم. گفتم این ماشینت را بایستی بدهی به حساب من بشویند و تمیز کنند. خوشحالم که شانس آوردم سیگاری نیستی که ماشینت بوی سیگار بدهد. باید ماشین بوی عطر بدهد. پول در اختیارش گذاشتم و فردا صبحش در میدان ۲۴ اسفند این ماشین معرکه بود. سوار شدیم و رفتیم در خانۀ عروس. زنگ زدم و رفتم بالا. مادرزن عصبانی بود. در بین این همه خواستگار گیر من افتاده است. گفتم که می دانید من از مشهد آمده ام و من در کرج به مهمانی دعوت شده ام. من تنهام. آبجی هم که پیر است. – ما به مادرم می گفتیم آبجی – و نمی توانم او را ببرم. مریض هم هست. به خاطر اینکه در قزل قلعه بودم خیلی ناراحتی کشید. برای همین می خواهم که شما با من بیائید. اگر بشود با فهیمه خانم بروم. آنجا عروسی است. شما هم می آئید، بیائید برویم. مادرزن من تسلیم شد و گفت باشد. آن موقع در سه راهی فرودگاه جاده کرج ژاندارمری بود. نمی دانم چطور به عقلم رسید که همین که در ماشین نشستیم به آنها گفتم که در جاده کرج اتفاقی افتاده و باید شناسنامه ها را برداریم. گفتم من دوستی دارم که او هم دعوت دارد و باید به دنبالش برویم. دنبال آقای میرزایی رفتیم و او در صندلی عقب نشست. رسیدیم کرج و دیدیم دخترهای حاج خانوم همه لباس عروس پوشیده اند. حاج آقا آمد و گفت اینجا عروسی است و یکی عروسی است و بقیه دخترهای دم بخت هم همه لباس عروس پوشیده اند. یک لباس هم برای فهیمه نگه داشته ایم که می بایست بپوشد. لباس را پوشید. حاج آقا به آقای صادقی گفته بود که فقط دفترت را بیاور. لباس روحانی هم نپوش. از این ور می خوانند و آن طرف باید می گفتند بله که همه باهم بله را گفتند.

اسمعیل دمیرچی: این حاج آقا صادقی یک ورق در دفتر محضر گذاشته و همه باید آن را امضا کنند به فهیمه که می رسد آن کاغذ اصلی را می بایست امضا کند. او هم تحت تأثیر این امضاها، دفتر را امضا کرد. از آن لحظه که من هم دفتر را امضا کردم می لرزیدم. از همانجا هم رفتم سوار قطار شدم و به مشهد رفتم و از ترسم به خانه مادر زن نرفتم. بقیه اش هم بماند در فیلم. من عذرخواهی می کنم خیلی طولانی شد.

علی دهباشی: خیلی ممنون. از جناب آقای امیرزاده ایرانی، جناب آموزگار و آقای دکتر صافی سپاسگزارم.

در  پایان این نشست، تازه ترین آثار منتشر شدۀ انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به نشانه یادگار به استاد «اسمعیل دمیرچی» اهدا شد.

l
|
Germany
|
1396/06/20 - 15:34
0
0
جالب بود
خواهشمند است جهت تسهیل ارتباط خود با پیشخوان‌نشر، در هنگام ارسال پیام نکات ذیل را در نظر داشته باشید:
۱. از توهین به افراد، قومیت‌ها و نژاد‌ها خودداری کرده و از تمسخر دیگران بپرهیزید و از اتهام‌زنی به دیگران خودداری نمائید.
۲.از آنجا که پیام‌ها با نام شما منتشر خواهد شد، بهتر است با ارسال نام واقعی و ایمیل خود پیشخوان‌نشر را در شکل دهی بهتر بحث یاری نمایید.
۳. از به کار بردن نام افراد (حقیقی یا حقوقی)، سازمان‌ها، نهادهای عمومی و خصوصی خودداری فرمائید.
۴. از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمائید.
۵. حتی الامکان از ارسال مطالب با زبانی غیر از فارسی خودداری نمائید.
نام:
ایمیل:
* نظر: